تبليغاتX
نامه های پست نشده

نامه های پست نشده

برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهونه هست

سلام!

دوستم گفت که چرا اپ نمیکنی!!

گفتم به چه دلیل آخه چرا!!!

گفت واسه این که دلت وا شه حرفایی که نمیتونی بگی رو بنویس آخه مگه بلاگ صفحه دله که هر چی خواستی بنویسی و کسی نخونه!

یادش بخیر تو همین وبلاگ بود که عاشق شدم و تو همین وبلاگه که فهمیدم همه از یه جنسن جنس آدم و حوا همون طور که خائن بودن بچه های اونام خائنن فقط بعضی ها ساده ترن٬

نمیدونم آخه من چه گناهی کردم ؟

چرا هممون تو گناه حضرت ادم و حوا شریکیم؟ هان؟

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط آیدا|

سلام دوستان اول از همه معذرت واسه تاخیرم

بعدش ببخشید واسه تاخیرم

بچه ها تازه فهمیدم که کدوم دوستام واقعنی دوست واقعییم بودن چون دلم واسشون تنگ شده

حالا یه آیدا مونده و هیش کی

یه خبر واسه دوستام بدونید ایدا از صحنه ی مبارزه یعنی همون کاراتش کناره گیری کرد تا بقیه بتونن زندگی کنن

ای میترا کجایی که یادت بخید دیشب با تو و شاملو پروین و سامان و اینا داشتم سر وکله می زدم

بچه ها تو بد هچل هفتی گیر کردم موندم کجا بپیچم که گم نشم چند روزه خوراکم شده گریه

چند روزیست هیچ کس اشکی برای من نریخت هر که با من بود از غمها گریخت چنروزیست حال من دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم راگرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در شنبه 1389/07/17ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط آیدا|

امروز اومدم ؟

دیگه دالم مب لم؟

کالی چیذی؟

هیش چی ؟

ولی قبل لفتنم یه چیزی دالم واستون آویزه ی گوشتون کنید

۲ذبانس حالشو ببرید؟

باران

باران گرفته بود.

هر دو به سوی پنجره می نگریستند؛وهم زمان شروع کردند به ابراز احساسات.

اولی گفت:((بـّه!که چه باران زیبایی می بارد!خوشا به حال درختان))

دومی گفت:((اّه!که شیشه ها کثیف شدند.امان از این باران!))

 

Rain

It was raining.

Both of them were looking out of the window and began to express their feelings.

The first one said:"Excellent! What a beautiful rain! It is good for trees."

The second one said:" u g h! The rain is making the windows dirty."

 شدم مثل این خاله پیر زنا با غصه همه چیزو می گم  ؟

عجب خاله پیر زن با سوادی ممگلیسیهم بلده

خوب خال کردین ممخشید امروذ اینجولی نوشتم آخه تو دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا دندونام رفت تو

حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلقم

 

 

خوب در آخرم امید وارم خوشتون اومده باشه !!!

 

تا پست بعدی بای بای

لاستی از دست همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـتون خیلی ناراحتم ؟

خدایی بعشیاتون خیلی بی معرفتین

ما که رفتیم همتون منو از یــــــــــــــــــــــــــــاد ها بلدین

بازم ممنون

فهمیدم دنیای الانه دنیای کیست؟

دیگه حرف بسه

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/06ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط آیدا|

 

 

 

 


لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیا ی بد

مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه.................

درسته که هوا رو گرم نمیکنه اما آدم رودلگرم میکنه


جان اسیر دل

دل اسیر دوست

دوست چه میداند

دل اسیر اوست؟


خدایا!آن که در تنهاترین تنهائیم تنهایم گذاشت

در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار


بیائید بیاموزیم که اگر ستاره نیستیم

ابر هم نباشیم که جلوی درخشش ستاره ها را بگیریم.


گاهی باید کم باشی تا کمبودنت احساس بشه

نه اینکه اصلا نباشی تا نبودنت عادت بشه.


ممنوناز همتون

نوشته شده در پنجشنبه 1389/03/13ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط آیدا|


دوست معمولی هرگز نمی تواند گریه تو را ببیند.

دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد شد.

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند.

دوست واقعی شاید تلفن آن ها را جایی نوشته باشد.

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد.

دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند.

دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود.

دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی زود تر تماس بگیری.

دوست معمولی دوست دارد به درد دلت گوش بدهد.

دوست واقعی سعی می کند مشکلات تو را حل کند.

دوست معمولی می داند که دوستی شما بعد از یک دعوا تمام می شود.

دوست واقعی می داند که بعد از یک دعوا, دوستی شما محکم تر می شود.

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کردند,با تو بماند.

تا حالا یک دوست واقعی داشتید من که تا حالا نداشتم ولی امیدوارم

یه دوست واقعی پیدا کنم شایدم پیدا نکنم ولی اگه کسی چنین

کسی پیدا کرد قدرشو بدونه آخه نایابه  خیلی کم پیدا می شه

پس اگه من یه موقع یه دوست واقعی پیدا کردم این شکلی نگهش می دارم

آخ آیدا چقدر خنگی اگه دوست دوست واقعی بود تا حالا پیداش می شد

یعنی کسی تو این دنیا دوست واقعی داره

بمیرم واسه خودم

...............................................................


 

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط آیدا|

 

می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد.

بنابر این اعلام کرد که می خواهد ابزارش را با قیمت مناسب بفروشد.

پس وسایل خود را به نمایش گذاشت که شامل:ترس‌,وحشت,حرص,حسادت,

قدرت طلبی,شهوت و.... بود.

یکی از وسایل شیطان بسیار کهنه و کارکرده به نظر می رسید وشیطان حاضر نبود

آن را به قیمت ارزان بفروشد.

کسی از او پرسید:((این وسیله ی گران قیمت چیست؟))

شیطان گفت:((این ناامیدی و افسردگی است.))

پرسیدند:((پس چرا این قدر گران است؟))

شیطان گفت:((زیرا این وسیله برای من خیلی بیش تر از ابزار های دیگر مؤثر بوده است.

هر گاه سایر وسایلم بی اثر می شوند,تنها بااین وسیله می توانم قلب انسان ها بگشایم

وکاری را انجام دهم.

اگر بتوانم کسی را وادار به یأس,

ناامیدی وتنهایی کنم, می توانم هر بلایی که بخواهم سر او بیاورم.

من این وسیله را روی همه امتحان کردم به همین دلیل این قدر کهنه است.))

-------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط آیدا|

روزاول دوستیمون خیلی حرفا باهم زدیم.اما یه قول به هم دادیم که هروقت هم دیگر رودیدیم یه شکلات به هم بدیم اون قبول کرد.

همیشه ازم می پرسید من وتوتاکی باهم می مونیم؟

منم بهش میگفتم :(دوستی ماتانداره)

اون می گفت :تاآخر

منم می گفتم:(دوستی ما تانداره....

اما بازم حرف خودشو می زدو واسه ی دوستیمون تا

می گذاشت .

منم می گفتم:دوستی ما تانداره اما باشه تا آخر تاهمیشه تالحظه ی مرگ اما سرحرفم هستم دوستیه ماتانداره.

ازفردا هروقت هم دیگه رو دیدیم یه شکلات تو دست هم

گذاشتیم ,من شكلاتم روسريع مي خوردم اما اون

نمي خوردوتوي يه صندوقچه نگهشون ميداشت.يه روز بهش گفتم اگه مور به صندوقچهات بزنه چي؟

در جواب گفت:مراقبم.

صندوقچه اون پرشده بود ازشكلات هاي جورواجور اما من  همه رو خورده بودم چون دوستيم تا نداشت.

يه روز غمگين پا ييزي اومد پيشم من شكلات رو گذاشتم دستش اما اون واسه من شكلاتي نياورده بود.

صندوقچه ي شكلات ها رو هم بهم دادوگفت:من بايد برم.

نميدونم چطوري ازم جدا شد اما من موندم و يه صندوقچه شكلات چون {دوستيم تا نداشت}

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط آیدا|


آخرين مطالب
» هان؟؟؟؟
» مراسم ختم
»
» @محبوبیت@
» دوست معمولی و دوست واقعی
» آقا شیطونه آدم میشه.........
» دوستی ما تانداره

Design By : Pichak